|
«گرفت و گيرت شده شب يلدا...آن هم وسط اين حذف يارانهها؟...» خواهرم اين را ميگويد آه ميكشد.حق دارد. برايش چه فرقي دارد كه شب، يلدا باشد و نباشد؟ 4تا بچه قد و نيم قد روي دست دارد. شوهرش هم كه صبح تا شب سگدو ميزند آخر شب ناني جور كند. چند سال است رنگ انار را به ياد ندارد. هوا كه نميبارد، باراني كه نميبارد، يارانهها را هم كه حذف كردند. شوقي برايت ميماند؟ نميدانم، شايد، اصلا به من چه ربطي دارد؟ حالا دو دقيقه يك شب بلند باشد چه فرقي دارد؟ فوق فوقاش دو دقيقه بيشتر ميخوابي تا فردا سركار سرحال باشي. توي ذوقم خورد كه پيشنهاد برگزاري مراسم يلدا را دادم. بيخيال شدم. زدم بيرون. موبايل را جا گذاشتم تا كسي حالم را بدتر نكند.
به روزنامهفروشي ميرسم. چشمانم سراغ «چلچراغ» را ميگيرد. آخر تنها نشريهاي بود كه يلدا را جان ميداد. حاضر بودم اگر دوهزارتومان هم بود، بدهم تا سرحال شوم اما حواسم نبود كه چراغش را چند وقت قبل خاموش كردند. انگار همه ميخواهند حالم را بدتر كنند. من هم حالا آه ميكشم. مثل خواهرم.
«چند دانه ياقوت» كنار ميوهفروشي ديدم. از آنهايي كه «دسته به دسته» بودند. تشر خوبي بود براي خاطرات كودكي. هنوز هم سردي انار مخصوصا وقتي يلدايش رسيده باشد را با سرماي زمستان گره ميزنم. هندوانه را كه به قيمت جان ميدهند اما اشكال ندارد. همين كوچكاش هم كفايت ميكند. ميخواهم امشب غوغا كنم! در راهم كه به ذهنم ميرسد چرا اين سردي هميشه با يلداست؟ چند سال پيش بود كه فيلم «شب يلدا» كيومرث پوراحمد را ديدم. «فروتن» سراسر فيلم سرد بود. مثل انار. مثل هندوانه! خندهام ميگيرد از اين قياسهاي معالفارق. ياد چه چيزها كه نميافتم. ها راستي تخمه و آجيلش يادم رفت! گرمي داشتند. با انار و هندوانه ميجنگيدند. روزگاري بود.
|