درصف

- احمدرضا تخشید

این دفعه برخلاف همیشه که کامبیز را دور و بر میدان شهرداری می‌دیدم توی صف معاینه فنی دیدمش. گفتم: این‌جا چه کار می‌کنی؟ گفت: اومدم تو رو ببینم. گفتم: مسخره می‌کنی؟ گفت: دیدی مطلب هفته‌ی قبلت چقدر تاثیر گذاشت و همه مقررات راهنمایی و رانندگی رو رعایت کردن؟ گفتم: این بار دیگه داری مسخره می‌کنی. گفت: پس چی فکر کردی. گفتم: ولی چند روزی هست که حضور ماموران برای روان کردن ترافیک بیش‌تر شده و این نشون می‌ده که مسئولان مربوطه متوجه شرایط هستن. کامبیز گفت: بی‌خیال شو؛ بیا در مورد شهرداری که قول دادی حرف بزنیم. گفتم: من آمدم برای معاینه فنی ماشین و وقت ندارم. کامبیز همین‌طور که می‌خندید، گفت: تو انگار بینایی‌ات ایراد پیدا کرده، مرد حسابی تو هفتادمین ماشینی هستی که توی صف ایستادی. الان هم ساعت هشت صبحه. حساب کن اگر ساعتی 15 تا ماشین معاینه بشن، اگر کسی تو صف نزنه، اگر کارمندها برای صبحانه و ناهار نرن، اگر برق نره، اگر دستگاه‌ها عیب و ایرادی پیدا نکنن، اگر هزار تا اتفاق دیگه نیفتد، تا ساعت یک، دو باید این‌جا وایسی. گفتم: راست میگی؟ گفت: پس چی فکر کردی. بعد در ماشین را باز کرد و گفت: حالا بیا بشین کمی اختلاط کنیم. با تردید نشستم توی ماشین. کامبیز گفت: این شهرداری هر جاش دست بذاری عیب و ایرادی پیدا می‌شه. گفتم: ولی کامبیز این‌طور هم که تو می‌گی نیست. تو همیشه نسبت به شهرداری حساس بودی. به گمانم دلت می‌خواد شهردار بشی ولی امکانش پیش نمی‌آد. کامبیز گفت: اون به جای خودش ولی آن را که عیان است چه حاجت به بیان است. گفتم: مثلا؟ گفت: الان مدت‌هاست که من توی شهر رفتگر ندیدم. مگر گاهی اوقات بعضی جاها. در حالی که قبلا هر خیابان یکی، دو رفتگر داشت. گفتم: درسته. گفت: دیدی اول صبح که ماشین‌ها میان بیرون چه گرد و خاکی به هوا بلند می‌شه؟ گفتم: ولی الان بعضی از روزها می‌بینم خیابونا رو آب می‌پاشن. گفت: دست‌شون درد نکنه و ادامه داد: آسفالت کوچه و خیابون‌ها رو دیدی، بعضی از کوچه‌ها الان شرایطی دارن که اگر خاکی بودن، بهتر بود. گفتم: الان سال‌هاست که اینجوریه. کوچه و خیابون‌ها واقعا درب و داغونن ولی چند روز قبل دیدم داشتن لکه‌گیری می‌کردن. هر‌چند ناقصه ولی باید ازشون تشکر کرد که حداقل به فکر هستن. گفت: راستش رو بگو. به گمانم تو قوم و خویش شهرداری که هی ازش طرف‌داری می‌کنی؟ گفتم: چه قوم و خویشی؟ به نظرم مدتی شهر زیادی به حال خودش رها شده بود. حالا دارند کمی رسیدگی می‌کنند و باید قدردان بود. گفت: در مورد ساختمان‌سازی و بنایی نظرت چیه؟ الان تو کوچه‌ی ما یک ساختمان سه، چهار ساله که داره ساخته می‌شه. کوچه پر از شن و ماسه و تیرآهن و میلگرد و گچ و... هست. در واقع کوچه شده کارگاه ساختمانی و کسی هم کاری به کارشون نداره. بعضی از ساختمون‌ها دیدی شاید ده ساله دارن ساخته می‌شن و چهل، پنجاه متر از پیاده‌رو را اشغال کرده و مزاحم مردم هستن ولی کسی کاری به کارشون نداره. گفتم: این یکی رو صددرصد باهات موافقم. من توی شهرهای بزرگ مثل مشهد و تهران و... دیدم که اگر طرف یک روز بخواهد یک تیرآهن رو توی کوچه یا خیابون بگذاره باید عوارضش رو بپردازه. این کاری که خیلی راحت می‌شه انجام داد. این طوری هم حقوق سایر مردم رعایت می‌شه هم طرف وقتی مجبوره عوارض بپردازه، زودتر خیابون رو خلوت می‌کنه. یک پولی هم گیر شهرداری می‌آید و می‌تونه به زخم کاری بزنه. کامبیز گفت: حالا دیگه داری میای تو راه و همدم من می‌شوی. نظرت در مورد سد معبر مغازه‌دارها چیه؟ نظرت در مورد ساختمان‌های چندین طبقه توی کوچه‌های تنگ و خیابون‌‌های نه چندان گشاد چیه؟ گفتم: این ساختمان‌سازی هم معضلی است که مطمئنا آیندگان از ما بیش‌تر اذیت می‌شن. کاش مسئولان با توجه بیش‌تری اقدام به دادن پروانه‌ی ساخت بکنن. حالا دیگر کامبیز گل از گلش شکفته بود و به گمانم می‌خواست تا راس ساعت دو به شهرداری ایراد بگیره. بنابراین گفتم: من حوصله‌ی ایستادن تو این صف طولانی رو ندارم و می‌خوام بروم. کامبیز گفت: ولی من هنوز از زدن و هرس کردن درخت‌ها و خیلی چیزهای دیگر حرفی نزدم. گفتم: باشه برای یک وقت دیگر و از ماشینش پیاده شدم.